تبليغاتX
مترسک تنها_-_نگهبان اندوه_-_


مترسک تنها_-_نگهبان اندوه_-_

...مترسک تنهایی رو درک میکنه

یه دیونه ازاد از قيد بند دنيا يه روز از جايي كه هيچ كس
نمي دونست كجاست اومد..

اون تا موقع برگشتش از خيلي جا ها گذشت كه من امروز
مي خوام خاطراتشو براتون بنويسم
اون سفرشو از كنار يه خرابه شروع كردديد يه ادم مست
اونجا نشسته و دار گريه ميكنه رفت جلوش
و گفت چي شده اون مرد گفت چه عجب حدقل يه ديونه
اومد حالم رو پرسيد
ديونه از كنار مرد گذشت اون مرد بيهوش شده بود از گريه
وديونه براي موندن تو اين دنيا وقت كم داشت
دیوونه شروع کرد شروعی که پایانش رو نمی دونست.

اون به یک خیابون رسید دید کنار یه چهار ر اه یه دختر کوچیک

ایستاده و داره گل می فروشه به نظر دیوونه اون دختر خیلی

زیبا تر ازگلها بود وبا وجود گلها زیبایش چند برابر به نظر

میومد.اون دختربه جای بازیهای کودکانه مجبور بود
برای سیر کردن شکمش گل بفروشه و هر لحظه امکان داشت
یکی از همین ماشینها گل عمرشو پر پر کنه. دیوونه رفت جلو
دخترک بهش لبخند زد ویکی از گلها رو به دیوونه داد ولی
دیوونه پولی نداشت که به دخترک بده اون به دخترک گفت
که یه جایی یه مزرعه پر گلهای قشنگ در انتظار توست
و هیچکس نمی تونه اون گلها رو از تو بگیره دیونه از اونجا دور
شد . صدای جیغ یه ماشین به دیوونه فهموند که اون دختر الان
تو مزرعه گلشه دوران سختی برای دخترک تموم شده بود.

دیوونه به راهش ادامه داد تا رسید به در خونه ای که دور تا
دورش پارچه مشکی زده بودن انگار اینجا یکی مرده بود

پیرمردی کنار در خونه با چشمای منتظر ایستاده بود دیوونه به
اون لبخند زد و گفت چی شده پیرمرد گفت من اینجا منتظرم
سا لهاست که منتظرم امروز انتظارم من به سر میاد یه

امبولا نس دم خونه نگر داشت چند نفر پیاده شدن یکیشون زی
ر لب میگفت بند خدا مادرشون تا دم مرگ چشم براه
بچه ها ش بود تا بیان بهش سر بزنن اما اونا او گوشه
خونه سالمندان فرا موش کرده بودن حالا که مرده ببین

چه مراسمی برا ش گرفتن دیونه حرفی برا ی گفتن نداشت
فقط با حیرت نگاه می کرد جناز رو داخل بردن ویه دور دور

خونه چر خوندن و بعد با امبولانس به طرف قبرستون بردن

پیرمرد دیوونه رو صدا کرد و گفت اون اومد بله حالا دیگه اون
پیرمرد تنها نبود اون بعد از سا لها دوباره به همسرش رسیده
بود چشمهای زنش پر از حرفای ناگفته بود دیونه شروع کرد به
شادی وبعد از دادن ادرس دخترک گل فروش براشون دست
تکون داد تا اونا ازش دور شدن

دیو نه همچنان بلند بلند می خندید اهالی خونه اومدن بیرون
اونا دیوونه رو زدن چون اون با خندهاش مجلس دروغین
اونها رو بهم زده بود دیوونه با دست وپای زخمی
همچنان لبخند روی لباش بود از اونجا دور شد.

دیونه رفت و رفت تا به یه صحرا رسید جوانی رو دید که
داره با حسرت به غروب خورشید نگاه می کنه در کنار جوان
چیزهای روی زمین ریخته بود که با اشعه های زیبای غروب خورشد می درخشید دیوونه به جوان سلام کرد و ازش پرسید
اینجا چه میکنی اینا چیه که داره میدرخشه جوان گفت من

زمانی قلب زیبایی داشتم قلبی که دنیای مهربانی ها بود یه
روز یه از خدا بی خبر دلم رو شکوند جوان با گریه ادامه داد
من خوردهای دلم برداشتم اوردم اینجا تا خوردهاش پای
کسی رو زخمی نکنه همیشه تو این صحرا غروبه وخورده های
دلی که میدرخشه دیوونه رفت جلو پاهاش زخمی شد ولی
اون اهمیت نداد تا به جون رسید گفت می خوام به تو یه
چیزی بدم بعد قلبشو در اورد و به طرف پسر جوان گرفت گفت
این قلب هدیه یه دیوونست مواظبش باش جوان با ناباوری
قلب دیوونه رو گرفت حالا اشکای اون از غم نبود بلکه از
شادی بود رو به دیوونه که داشت از اونجا دور میشد کرد
وگفت تو رو هیچ وقت فراموش نمی کنم اگه روزی کمک

خواستی منو خبر کن دیوونه همچنان دور میشد.

دیوونه از تپیه ای بالا رفت چه منظره زیبایی اون این بالا

احساس نزدیکی بیشتری به خدا می کرد همین جور که
داشت به اطراف نگاه میکرد دختر جوانی رو دید که داره به
سمت پرتگاه میره دیوونه نگران شد دید که اون می خواد

خودشو پرت کنه دختر رو صدا کرد دختر برگشت بی اختیار

خندش گرفت و گفت همین یکی رو کم داشتم یه دیوونه
دیوونه ازش پرسید چرا می خوای خودتو پرت کنی دختر با
حالت مسخره گفت مگه از دست تو کاری برمیاد دیوونه گفت
امتحانش مجانیه دختر شروع کرد از زندگیش برای دیوونه
حرف زد گفت که اون از دار دنیا یه مادر پیر داشته دختر گفت
مادرش مریض بوده و خرج نگهداری وداروها ش خيلي ميشده
اون دختر به دیوونه گفت که هر جا رفته کاری پیدا نکرده که
بتونه خرج مادر پیرشو بده برای همینه مجبور شده به تن
فروشی رو بیاره کاری که اونو خورد کرده بود تنها دل خوشی
اون مادرش بود که درد این کارو به خاطرش تحمل میکرد یه روز
که بر میگرده خونه میبینه که اون رفته پیشه خدا دختر گفت
دیگه براش نه میلی به زندگی مونده نه آبرو با روحی زخم
خورده تحمل زندگی رو نداره می خواد خودشو ازبین ببره دیوونه
با چشمای خیس حرفای اونو گوش میکرد وقتی حرفای دختر
تموم شد رو به دختر کرد وگفت تو روح بزرگی داری ولی راه
دیگه ای هم برای تو هست دختر با طعنه به دیونه گفت من چرا باید حرفاتو باور کنم دیوونه جواب داد تو که می خوای خودتو
بکشی به حرف من گوش کن اگه نخواستی چیزی رو از دست
ندادی دیوونه ادامه داد پایین این تپه تو یه صحرا جوانی هست
که داره غروب خورشید رو نگاه میکنه اونم مثل تو روح بزرگی
داره تو برو پیش اون و بگو منو دیوونه فرستاده اومدم که برای
همیشه مهمونه اون چیزی بشم
که دیوونه به تو داده من باور دارم که اون تو رو خوشحال میکنه
دختر با ناباوری به حرفای دیوونه اعتماد کرد و رفت
دیوونه هم به راهش ادامه داد وقتی به پشت سرش نگاه کرد
دید که اون دور دورا داره خورشید در میاد جایی که تا حالا
همیشه ساکنش غروب رو می دیده خیالش راحت شد که
مهمونش به مقصد رسیده.
دیونه خسته وتشنه به رودخونه ای رسید کمی از ابش
خورد و کنار سایه درخت بزرگی نشست تا کمی استراحت کنه
صداي نظرشو جلب كرد ديد پسركي كنار درخت تكيه داده
و ازش ميپرسه كي هستس ديوونه خودشو معرفي كرد
گفت من يه ديونم پسرك لبخندي زد و كفت كاش مي تونستم
تو رو ببينم ولي حيف من محكوم به تاريكيم ديونه خيلي فكر
كرد كه چطوري مي تونه به پسر كمك كنه اون تو يه لحظه
تصميمش رو گرفت چشماشو بست ,پسرك نور شديدي رو تو
چشماش حس كرد كمي چشماشو مالوند واي خداي من اون
ميتونست ببينه روبروش رودخونه اي بود كه صداش اشناي
قديمي پسرك بود پسر ك برگشت تا به ديونه بگه ميبينه ولي
ديوونه ديگه اونجا نبود پسر مي خواست ديوونه اولين كسي
باشه كه اين خبر رو ميشنو ولي نمي دونست كه داره با
چشماي ديونه ميبينه..
ديوونه به پايان سفرش رسيده بود با بدني زخمي ولي
چشمهايي كه نمي ديد اروم اروم رسيد كنا ر خرابه
اون مرد مست بهوش اومده بود ديوونه هنوز لبخند كنار لباش
بود مرد گفت تو وقتي از اينجا ميرفتي سالم بودي حالا چرا
اينجوري شدي ديوونه در جوابش فقط خنديد به اون مرد گفت
تو اينجا تو اين خرابه چه ميكني مرد داستانشو براي ديوونه
تعريف كرد .. اون به عشق زندگيش شك كرده بود ولي بعدش
فهميد كه اشتباه كرده با گريه ادامه داد
اون عشقش بيشتر از من بود مريضي سختي داره و براي اينكه
مرگش منو نابود نكونه من با اين كارش ميخواست دور كنه ولي
وقتي اونو تو بستر بيماري ديدم طاقت نياوردم اومدم اينجا كه
بخوام از خدا يا خوبش كنه يا جون منو بگير ديوونه گفت چرا
اينجا گفت غير اون دختر هيچ كس اينجا رو بلد نيست اخرش
مياد يا خودش يا روحش من منتظرم ديوونه زير لب با خودش
حرف ميزد صورتشو رو به اسمون گرفت دلش چقدر براي ديدن
اسمون تنگ شده بود ولي خوب چشماشو جا گذاشته بود از
خدا اخرين درخواستشو كرد صدايي از دور اومد مرد جوان
برگشت صدا اشنا بود بله اون خواب نمي ديد دختر اومد بود دنبالش اون
خوب شده بود با ناباوري رفت طرفش وقتي اونو تو اغوش
گرفت فهميد كه بيداره برگشت تا دختر رو به ديوونه نشون بده
ولي ديد كه او گوشه خرابه خوابيده اونو به خال خودش رها
كرد و رفت بله ديوونه خوابيده بود يه خواب ابدي او زندگيشو
به او دختر بخشيده بود ...

چشماشو باز كرد ديوونه باور نمي كرد داشت ميديد چه بوي
خوبي او وسط گلهاي زيباي بهوش اومده بود صداي شنيد

برگشت دختر گل فروش رو ديد كه همرا اون زوج پير براش
دست تكون ميدادن اون هديه خدا بود به يك ديونه
بله او يك ديوانه نبود یک فرشته بود در لباسی مبدل فرشته ای که
هیچ چیز برای خودش نمیخواست و هر چی میخواست فقط برای اطرافیانش بود
فرشته ای که خوشحالی ادم ها خوشحالی اون بود و ناراحتی ش ناراحتی اون....
این داستان رو سال ها پیش توی یک وبلاگی که بعد مسدود شد گذاشته بودم و انتهای داستان نوشته بودم
كاش روزي فرشته ی ديوانه از كوي من نيز گذر كند
شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

امروز اومدم بنویسم که فرشته از کوی من هم گذر کرد فرشته ای که نمیخواد اسمش برده بشه فرشته ای که فک میکردم اخریش همینی بود ک تو داستان بود و پر کشید و رفت بهشت...اما دیدم نه هنوز یک فرشته ی دیگه رو زمین مونده...مونده تا به ما ادم ها کمک کنه...فرشته ای که بال هاشو تو بهشت جا گذاشته...فرشته ای که میخوام ازش تشکر کنم واسه همه خوبی هاش...هر کس هم این پست رو خوند برای سلامتی و فرشته و خانوادش و طول عمرشون دعا کنه.6d6d0c2748349a22b235d5f6dc4b1079.gif6d6d0c2748349a22b235d5f6dc4b1079.gif
با سر انگشت های سوخته نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 9 بعد از ظهر توسط بهارِ| |

                                                                  

    خدا؟!
اگه باشی و من نبینمت چی؟!
خدا؟! الان که دلم بغل میخواد!
میتونی یه فکری به حالم بکنی؟!
اگه بگم از درون متلاشی شدم چی؟
ميخوام بخوابم ...
چشامو ببندم!
ميخوام نباشم!!! اقلا يه مدت ِ كوتاه !
يه عالمه بغض هاي چرك كرده دارم !!!
بيدار كه شدم بر ميگردم!!

+ تابوت اروز را زنی کشیده بر دوش همراه گریه میگفت یادم تو را فراموش

به این نتیجه رسیدم که واقعا: یک دنیا هیولا بهتر از یک دنیا ادمه

+ نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

گویند هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند گویا دلمان مدتیست نقص فنی دارد که هر چه از دلمان برمی آید بر هیچ دلی نمی نشیند .با عرض پوزش تا اطلاع ثانوی نمی نویسیم شاید نقص دلمان بر طرف شود.

با سر انگشت های سوخته نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 1 قبل از ظهر توسط بهارِ| |

میگن غیبت کردن مساوی با خوردن گوشت مردار برادر خود

هوس خوردن گوشت یکی رو کردم وحشتناک

زیادی بهش رو دادم حالا داره با دوچرخه ی

بدون لاستیک پاتیناژ میره رو اعصابم

کاش هیچکس نمیشناختش میخوام غیبتشو بکنم ...

حضرت خضر (ص) : مامان بزرگم میگه اگه 40 بار یا اول یا آخر با ظاهر یا باطن رو بخونی حتماً میبینیش و هر چی ازش بخوای بهت میده ولی من میترسم...

باز هم تا اطلاع ثانوی تمام مشکلات زندگی را به ت.خ.م هایمان دایورت می کنیم. باشد که بی مشکل شویم.

پ . ن : در مورد موجودیت تخمها سوال نفرمائید...

حرف اضافه: می خوای بتخی ؟ ؟ ؟

باشه کوفت کن ولی لقمه رو اندازه ی دهنت بگیر تا خفه نشی...

موقع نشخوار کردنم دهن گشادتو ببند که از ته حلقت توی ما تحتت معلوم نشه و گرنه کاری میکنم حسرت نشستن رو ک .. و.. ن.. ت به دلت بشینه.

پ . ن ۲ : من مرده ی این اعتماد ب نفس این آدمای اطرافمم.

همه رو برق میگیره منو چوب کبریت سوخته...

با سر انگشت های سوخته نوشته شده در پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 2 قبل از ظهر توسط بهارِ|

بعد چند ماه با تجربه هایی بیشتر نگاهی عمیق تر !

هر فردا از دیروز ناامید تر هنوز نفهمیدم شبها چه جوری با آرامش خوابیدم.

تو اوج خنده ها یه نگاهی به پیرامون بنداز میفهمی خنده هاتو نباید

 واسه شادی مصرف کنی...

تو با دیدن سختی سر سخت شدی ... خود خدا اینو کی خواست

هر انسانی یه روز رسیدن به کمال و میل داشت با در نظر گرفتن تمامیه عیباش

خوب این خیلی غیر ممکنه

یه سری پی لذت بها دادن به پایین تنه

من پی چی باشم سخته رها شدن با اینهمه سختیا

کی میدونه؟؟؟؟

 اون به من میگی باید به مشکلات غلبه کنم...

ما همه یه جوری منتظر خبر مرگیم

میخوام انقدر بنویسم تا خسته بشین از خوندن

گلی مثل تو پیدا نمیشه آدمی انقدر خون گرم

........................................................................................

این دفعه نبودنم خیلی طولانی بود

نتونستم آن بشم دروغ بگم برام مهم بود وبلاگمو آپ کنم

ولی هفته ای یه بار یاد رفیقام میفتادم

بدون دروغ

روز به روز از خودم دور تر میشم نمیدونم چی میخوام

گلی منتظرم تو یه چیزی یادم بیار

روز به روز پیچیده تر میشه

شکلا.رنگا.آدما.خودم.خدا.دیدنه همه چیز.

 


پی نوشت:

برای این پست به کسی خبر ندادم ... خدا وکیلی حسش نبود

برای نوشته هام هم دنبال مشتری نمیگردم...بخاطر همین شاید از هر ده تا نظر

یکشو جواب بدم...اونم اگه با طرفم حال کنم.... پس از دستم گله نکنید

دوست داشتید بیاید نظر بدید قدمتون سر چشم... دوست هم نداشتید

نیاید...    من برای نوشته هام دنبال مشتری نیستم...

با سر انگشت های سوخته نوشته شده در یکشنبه 13 تیر1389ساعت 5 قبل از ظهر توسط بهارِ|

من نمیدانم فلسفه ی دوستی ما انسان ها با یکدیگر چیست؟

شاید .....

ما انسان ها با هم دوست میشویم تا یکدیگر را در رسیدن به کمال کمک کنیم

با هم دوست میشویم تا طرف مقابلمان را شاد کنیم و خودذمان هم نشاط را مزه مزه کنیم

 دوست میشویم تا تنهایی یک دیگر را فراری دهیم به سمت ابد ما ...

من نمیدانم فلسفه ی دوستی من و تو چیست

 من مدام فقط باید به نبودنت فکر کنم مزه تنهایی گرفته تمام وجودم را

دیگر نمیدانم شادی چه طعمی دارد من هر روزم را با عبارت تاکیدی و مثبت شروع میکنم

 یک احساس خوب در رگ هایم ول میخورد با این کار اما فقط کافی ست به خلا نبودنت فکر کنم

 دیگر خبری از ان احساس خوشاید نیست که نیست

 لطفا فلسفه ی دوستی بین خودمان را برای من تعریف کن تو چطور میتوانی بدون من زندگی کنی؟

تویی که سه قرن پیش میگفتی دوستم داری

تویی که مدام با مهربانی هایت به من خاطر نشان میکردی که برات ارزش دارم حالا فلسفه ی این تنهایی و دلتنگی و .. چیست ؟

این فقدان نخواسته یا ناخواسته ات را ترجمه کن برایم شاید خمودگی دست از سرم بردارد من این شهر شلوغ غربت زده را نمیخواهم این پله های روز افزون پیشرفت را دوست ندارم

دارم با پرنده ها و درخت ها بیگانه میشوم این بیگانگی بزرگ ترین فاجعه زندگی من است

کاشکی دیر نشود کاشکی جنون دست از سر نوشته های من بردادر کاشکی..

.دلم برای سلام ها و بوسه های خوش طمعت تنگ شده عزیز روزهای زندگی من دلم برایت تنگ شده عزیزی که به من تکرار جمله ی دوستت دارم را اموختی

چرا مرا نجات نمیدهی از این همه دغدغه میبینی سطر به سطر زندیگم لهجه ی دلتنگی شدید به خود گرفته راستی ایا نوشته هایم را هنوز هم میخوانی؟

اگر پاسخت اری است کاری بکن که فلسفه ی دوستی زیباترین فلسفه ی زندگیمان بشود


خارج از متن:

هوا دارد به سمت تاریکی میرود شمعی روشن و دفترم را ولو میکنم روی تنهایی

شمع دارد قاپه پروانه را میدزد داستان شروع میشود

once upon a time

بوی عشق سوخته تمام تنهاییم را پر میکند

حرف اضافه:

پیش پیش لالا پیش پیش لالا خوابش نمیبرد دیگر چه کارش کنم ؟

 نمیتوانم بکشمش که بچه است خب هر کاری میکنم تا حواسش را پرت کنم و بخوابانمش نمیشود

 این نصفه شبی گریه اش گرفته بی قراری میکند بهانه ات را میگیرد

میگوید دلش تنگ شده نمیدانم چه کار کنم؟

از دوری تو خوابش نمیبرد کودک بی قراره درونم

با سر انگشت های سوخته نوشته شده در شنبه 29 خرداد1389ساعت 2 قبل از ظهر توسط بهارِ|

 

یه سالی میشه که به طور مداوم                            

 دارم دم از خودکشی و غلطای اضافه ی دیگه می زنم

اما همه حرفه

همه ادعاست

ترسیده شدم جای 7 تا بخیه روی دستم معده خرابم که بخاطر قرص های رنگارنگی که 40 تا 40 تا

باهم میخوردم چشمم رو ترسونده

تنها چیزی که واقعیه زخمای متمادی ایه که هر هفته رو دستم نقاشی می کنم

همه چیز حرف و ادعا بود

تا اینکه بلاخره یه روز با خودم گفتم

دیگه واقعا این زندگی رو نمی خوام

دیگه نمی خوام بشینم و با خودم دعوا کنم

دیگه نمی خوام بشینم و به حرف وجدانم گوش کنم و خودم رو آزار بدم

دیگه نمی خوام با افکارم دیوونه بشم

یه روز تصمیمم رو گرفتم

گفتم دو روز دیگه ،

من پرواز می کنم

و برخلاف همیشه ،

جرئتش رو هم داشتم

حماقت رو احساس می کردم که به همراه خونم داشت به تمام بدنم پمپاژ می شد

گفتم اگه واقعا رفتنی ام تنها دوستم باید بدونه

بهش گفتم ... گفتم که 48 ساعت دیگه

مترسک کوچولو داره با دو تا بال به سمت جهنم پرواز می کنه

تنها دوستم ، عاقل ترین بشریه که روی این کره ی زمین می شناسم

بهم گفت قبول گفت می خوای خودتو خلاص کنی ؟ باشه بکن

اما به جای دو روز ، یه هفته وایسا

گفت اگه دیگه از دنیا بریدی ، یه هفته که چیزی رو برای عوض نمی کنه

پس به خاطر من یه هفته وایسا

هیچ وقت درک نکردم که وقتی داشت این حرفا رو می زد واقعا چه حسی داشت

هیچ وقت هم ازش نپرسیدم

اما به هر حال گفتم باشه

پیش خودم گفتم واس خاطر رفیقم یه هفته ی دیگه هم زورکی نفس می کشم

دیگه واقعا هیچی واسم مهم نبود

حس عجیبیه وقتی بدونی این آخرین هفته ایه که رو زمینی

پیش خودم گفتم چشمام رو باز می کنم و برای آخرین بار دنیای اطرافم رو هجی می کنم

همین وسطا بود که یه اتفاق متفاوت افتاد

چیزی که واسه همیشه جرئت خودکشی رو ازم گرفت

تمام ماجرا این بود که در بین دعواهای دائمی یه زن و شوهر بد بخت در همسایگی ما

این بار مرده زیادی هوایی شده بود و زنه هم به زور ریق حیات رو سر کشیده بود

مرده با تبر زنش رو کشته بود میگفتن بهش شک داشته...

قتل عمد .

چیزی که سستم کرد ، صدای وحشتناک جیغایی بود که فک و فامیل زنه راه انداخته بودن

دیدم که نه من ارزش این همه ناراحتی رو ندارم

می دونستم ( و می دونم ) خیلی از اطرافیانم با این کارم دیوونه می شن

چون همیشه تو یه قدمی من بودن و می تونستن کمکم کنن

آدم احساساتی نیستم قبلنا بودم ولی الان دیگه نیستم

اما اون جیغا ، اون التماسایی که همه به جنازه می کردن تا دوباره بلند بشه

دلم رو بد جوری اذیت کرد دیدم که اهلش نیستم

گفتم من می خوام از این جهنم فرار کنم برم یه جهنم دیگه

پیش خودم گفتم هرچه بادا باد هر آشغالی که می خوام بشم می شم

هر غلطی که دوس دارم می کنم فوق فوقش بازم می رم تو جهنم دیگه .

این تصمیم واسه من خیلی بزرگ بود واسه منی که همیشه فکر می کردم

راه خودکشی واسم بازه .هنوزم که هنوزه هر بار که واقعا از زندگیم می بٌرم

اون جیغ ها می آد تو ذهنم خود اون صدا ، ماهیتش ، علتش ، همه ی وجودش آزارم میده

اون تصمیم واسه من مثه این بود که با سرعت سفر کنم به آیندم.

تو این سفر کوتاه یه چیز کوچولو رو گم کردم قسمتی از وجودم رو که اسمش وجدانه

وسط راه از دستم افتاد و دیگه پیدا نشد.

منم از خدا خواسته دیگه پی گیرش نشدم

خلاصش که راه زندگیم واسم روشن شد

دوستی داشتم که می گفت :زندگی تا زمانی زیباست که از آینده ات بی خبر باشی

اما من می دونستم می دونستم که می خوام یه آشغال بشم

هدفم رو هم انتخاب کرده بودم هدفم ارضاء کردنه روحم بود ، حالا به هر وسیله ای

گفتم حالا که زنده ام و می دونم که می رم جهنم

و قبول کردم که تو این دنیا یه زباله باشم

پس دیگه قید و بندای اخلاقی رو بی خیال می شم

گفتم هر کاری دوست دارم می کنم نه وجدانی دارم که بگه داری اشتب می کنی

و نه اشکی که اذیتم کنه هدف مشخص بود و وسیله نا معلوم .

چه فرقی داره ؟زندگی یکی رو به گند بکشم تا روحم ارضاء بشه ؟

یا مست کنم و سیگار بکشم تا جسمم ارضاء بشه ؟

اصلا واسم مهم نبود که هدف وسیله رو توجیه می کنه یا نه

خانه از پایه ویران بود .گفتم این میشه زندگیم

اما آینده ام دیگه دوست داشتنی نبود

میشدم یه عنصر مخرب جامعه

یه آشغال روانی ( کی میگه حالا نیستم ؟ )

کم کم وجودم به دو تیکه تقسیم شد

هر دو قسمت ذهنم هدفم رو پذیرفت

اما یه قسمت ( اسمش رو می ذارم بخش سفید )

اون همیشه وقتی فکرای کثیف می کردم ، با حرفاش اذیتم می کرد

می گفت حق نداری با زندگی دیگرون بازی کنی

می گفت نباید دنبال مخدر و آب جو باشی .

زندگیم کم کم نابود شد چون همیشه در حال جنگ بودم

بخش سیاه و سفید .من طرف سیاه بودم

اما سفید هم قدرتمند بود دو حریف هم زور و قدر

نتیجه چی شد ؟

کی پیروز شد ؟

هیچ کس

فقط این وسط من غرق شدم

دیگه حتی اگه غلطی هم می کردم ،

به خاطر بخش سفید لذتی هم ازش نمی بردم

غرق شدم

غرق اندوه

دیگه وجدان نداشتم

احساس نداشتم

به خاطر همین کم کم معنی بعضی کلمات رو فراموش کردم

معنی دوست . . . اشک . . . گریه . . . عشق . . . امید . . .

دیگه هیچ وقت نتونستم گریه کنم.

غیر از یه بار.

یه بار که با یاد گذشته ام

همه ی وجودم شکست

دونه دونه خاطرات بچگیم یادم می اومد

داستان تنها عشق پاک زندگیم

داستان دختری که از فرط سادگی له شد زیر پاهای کثیف این آدم نماها

داستان یه آدم عقده ای که با تکیه به غمش بلند شد و ادامه داد

داستان شکستن ها و دوباره شکستن ها

داستان کنار گذاشته شدن ها ، فراموش شدن ها

داستان تمام اشک های پنهانی ، سه نقطه های خالی

داستان اون همه آدم رنگی ، مسافرای الکی

داستان بزرگ شدن یه روانی

به زنجیر کشیده شدن آزادی

داستان گم کردن آرزو ها

جا گذاشتن عروسکا .

داستان تمام اشک های خشک شده روی صورت

داستان تمام شب هایی که با تنهایی و غم گذشت

داستان فراگیری درس زندگی ، درس بی انتهای بندگی

ماجرای تمام لبخند های الکی

ماجرای تمام بارون هایی که اومدن اما هیچ گناهی رو نشستن

ماجرای اون دو چشم سیاه

ماجرای یه بچه که یه شبه گم شد تو واقعیتا

ماجرای تکه تکه شدن غرور یه جوونه

و ماجرای رشد کردن بی بهونه

همه ی این خاطرات رو یادم اومد

همه ی خاطراتی که یه سال زحمت کشیده بودم

تا لای کتاب زندگیم قایمشوم کنم

این بار اما

دیدم

فهمیدم

که اگه حالا یه روانی ام

اگه یه آشغالم

اگه بوی تعفنم داره خودم رو هم خفه میکنه

فقط و فقط تقصیر خودمه

آره موقعیت های خوب و بد زیاد بودن

و من همیشه بد ترین ها رو انتخاب کرده بودم

واسه آخرین بار داشتم اشک می ریختم

داشتم آخرین نشونه های معصومیت روحم رو هم خرج می کردم

با این همه ادامه دادم

داستان های خودم رو دوره کردم

با قطره قطره ی اشکم ، تمام خاطراتم رو چال کردم

دفنشون کردم تو قبرستون مغزم

با میلیون ها قطره H2O + NaCl محاصرشون کردم

حالا دیگه از خاطره هام یه تصویر تار و مبهم یادمه

دیگه وقتی یاد خاطره هام می افتم اشک نمی ریزم

بلکه آتیش میگیرم

می سوزم و نابود میشم

و مثل ققنوس تو خاکستر خودم دوباره زاده می شم

می دونستم که این اندوه نمی تونه من رو بکشه .

این آخرین باری بود که چشمام نت آسمون ابری رو برای شب سیاهم نواخت

( یعنی آخرین گریه ام بود ) از اون موقع....دیگه هیچی اثر نداره

نه خواب دارم . نه آرامش

ضجه می زنم و اشکام نمی چکن

گفتین سیگار جیزه ؟

د آخه لعنتیا یه روانی دیگه با چی می تونه آروم بگیره ؟

دستم الان به مشــروب نمی رسه وگرنه الان واقعا مست بودم ، مست مست

ته خطم اما بر عکس همه

واسه از دست دادن هنوز خیلی چیزا دارم

نمی دونم شاید هم قبلا از دستشون دادم

شاید دارم با توهماتم نفس می کشم .

همیشه قبل از اون گریه ی کذایی ،

به خودم می گفتم

آخرش یه روز می رم

دهن کسی که من رو به این وضع ناجور انداخته رو صاف می کنم

دست آخر دیدم

هرچی شدم تقصیر خودمه

حتی اگه هیچ کس با من نبود و نیست هم

بازم تقصیر خودمه

دیگه حتی از خودم هم بیزارم

می دونم حس نامفهومیه اما

یه ذره تلاش کن که بفهمی .

بفهمی چه جوریه اگه از خودت حالت به هم بخوره

و از طرفی برای پیدا کردن لذت دست به هر کاری بزنی

دارم از این تضادای تکراری دیوونه می شم .

همه چیز تضاد داره

حتی خودم با خودم هم تضاد دارم

و این جاست که اثبات می شه من دارم تو دیوونگی غرق می شم !

حس می کنم .

حس می کنم دارم از آدم ها فاصله می گیرم

با تموم حس گیر های ضعیفم بازم صدای آدما رو می شنوم که می گن اشکال نداره ، طرف دیوونس.

هنوز نگاهشون وقتی تو پیاده رو از بغل دستم رد می شن ، رو وجودم سنگینی می کنه

از سه متری نرسیده به من با دهن باز نگام می کنن

وقتی هم رد می شن ، بر می گردن و با چشمای گشادشون می رن تو چشمام

آخه یکی نیست بگه که

مگه چه اشکالی داره آدم با خودش حرف بزنه ؟

چه اشکال داره بشینی با حرکات دست و چشم و ابرو ،

یه مسئله رو برای بخش سفیدت توضیح بدی و سعی کنی متقاعدش کنی ؟

چه اشکال داره مگه ، که همه می خوان به خاطرش آدم رو با چشماشون پنچر کنن ؟

آخه مگه ما دیوونه ها این قدر عجیبیم ؟

این قدر عجیب که چشماتون نمی تونه وجومون رو باور کنه ؟

پی نوشت:

نفس می کشم

پس هستم .

امید ندارم . آرزو ندارم

پس نیستم

هرگز نفهمیدم آخرش مرده ام یا زنده

( باز هم تضاد بی جواب )

خارج از متن:

دروغ تنها واژه ای است که تو مرا به ان انس دادی

 انتظار تنها کاری است که تو باعث شدی کار همیشه من باشد

 و نفرت تنها حسی است که هر از چند گاهی از تو در وجودم پیدا میشود

 و ارامم میکند این است حال و روزه من

حرف اضافه:

تو دروغگو بودی اما همیشه از بهترین دروغ دنیا استفاده میکردی

 تا من رو از دست ندی و من ساده چقدر راحت دوستت دارم های تو را باور کردم


با سر انگشت های سوخته نوشته شده در پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت 4 قبل از ظهر توسط بهارِ|

 تا حالا شده موقع ورق زدن یه کتاب یا جزوه ،                   

ناخود آگاه دستت با لبه ی باریک کاغذ ببُره ؟

کاغذ ظریفه و به نظر کم قدرت می آد ، اما وقتی ببُره ،

خیلی درد بدی از خودش به جا می ذاره .

سوزشش برای چند لحظه تا عمق وجودت می ره

و بعد کم کم آروم و آروم تر میشه .

اگه اون بار لبه ی یه کاغذ ، گوشه ی انگشتت رو به سوزش انداخته بود ،

این بار فرض کن یه جسم تیز دیگه ،

داره به اختیار تو ، روی رگ دستت ایکس او بازی می کنه

اتاق کم و بیش تاریکه .

تو چشمات رو می بندی .

ذهنت رو از جسمت جدا می کنی .

یه خط می اندازی .

دستت آروم می سوزه .

تو چشمات رو محکم به هم فشار میدی

و حس می کنی که داری لذت می بری .

دوباره خط ، خط ، خط .

سوزش و درد هر بار عمیق تر می شه

کم نمی آری .

بازم می کشی .

هیس . آروم باش .

نصفه شبه و تو نمی خوای کسی رو بیدار کنی .

لبت رو گاز میگیری .

سوزشش داره موندگار میشه .

دستت رو باز و بسته می کنی .

پوست کلفت رگت کشیده می شه

و تو لبت رو بیشتر فشار میدی .

درد ، ذهنت رو آروم می کنه .

سوزش دائمی ، ضربان تند قلبت رو کند می کنه .

تشنه میشی .

رگ دستت رو نزدیک دهنت می بری

آروم و بی صدا خونت رو می مکی .

مزه ی آهن میره زیر دندونات .

این دیگه آخر خطه .

کم کم دستت رو از دهنت دور می کنی .

چشمات رو باز می کنی و

به نقاشی روی دستت نگاه می کنی .

اصلا مهم نیست که طرحش رو دوست داری یا نه .

به هر صورت اون نقاشی قرمز رنگ ، دو هفته مهمون دستته .

تازه اگه بتونی دو هفته خودت رو نگه داری و

دوباره خط خطیش نکنی !

.. .. .. .. .. ..

حالا بدنت آروم شده

و تو به خواب میری .

فردا صبح ،

ساعتت رو سفت می بندی تا مبادا کسی نقاشی دیشبت رو ببینه .

هر ساعت از روز که تنها شدی ،

ساعت رو از روی مچت باز می کنی .

و به زخمات نگاه می کنی .

لبخند تلخی می زنی

و به خودت می گی :

تو روانی هستی . یه احمق روانی .

کسی نزدیکت می شه .

با کمی تنش ، ساعت رو می بندی و حواست رو جمع و جور می کنی .

تا اینجاش خوش شانس بودی .

اما همیشه این طور نیست .

نزدیکای وسط روز که میشه ،

کم کم ذهنت درگیر کارای روز مره ات میشه .

وقتی خسته میشی ، دستت رو به اطراف می کشی ( اصطلاحا خمیازه می کشی )

تا خستگی از تنت در بره .

کسی نزدیکته .

تو اولش نمی فهمی که ساعتت از روی نقاشیت رفته کنار ،

اما از چشمای گشاد شده ی طرفت می فهمی .

خجالت می کشی و سرت رو می اندازی پایین .

طرف می آد .

آروم ساعت رو باز می کنه .

می بینی که نگاهش داره خشمگین میشه .

به دستت نگاه می کنه و

شروع به شمردن خط های صورتی و قرمز روی دستت می کنه .

با هر عدد تو داغ تر میشی و البته شرمنده تر .

با سرعت دستت رو از توی دستش می کشی بیرون و در میری .

.. .. .. .. .. ..

موقع خواب ، این خاطره از ذهنت بیرون نمی ره .

هرچی سعی می کنی ، نمی تونی آروم بشی

داد هم نمی تونی بزنی .

دوباره وسیله ی دیشبی رو بر می داری .

یادت می افته که

دیشب به خودت قول دادی که زخم روی زخم نکشی .

ضربه ی عجیبی به ذهنت وارد میشه

و تو مثل همیشه می زنی زیر این قولت .

چشمات رو می بندی .

این بار می ذاری تیزی اون جسم ،

تمام بدنت رو آروم آروم طی کنه .

از روی گردنت و بازو هات عبورش میدی .

بعد می رسی به دستت و دوباره شروع می کنی .

هیچ چیز و هیچ کس جلوت رو نمیگیره .

شبه . هوا تاریکه و تو مقدار خون رو نمی بینی .

هر چقدر که می خوای نقاشی می کشی .

قلم تیز نقاشی رو فشار میدی

و لب هات رو گاز می گیری .

کم کم فیلمی که دیشب داشتی ، بازم تکرار میشه .

هیچ وقت نمی دونی این فیلم رو قراره چندبار دیگه توی تاریکی انجام بدی .

کم کم عادت می کنی که بعضی صبح ها ، چشمات و لبت سرخ شده باشه .

چون لب هات میون دندونات تحت فشارن

و چشمات رو هم به زور بسته نگه می داری تا بتونی

 هر طرحی که می خوای روی پوست خط خطیت بکشی .

کم کم عادت می کنی

فقط کمی زمان می بره !                                         

پ ن : براي فيلم نامه ي عشقت

به اين و آن قول نقش اول را مي دادي

اما اكنون...

بدون قهرمان مانده اي

با عده اي سياهي لشكر و بدل كار!!! (مخاطب خاص)

اخه احمق دیگه کی بهتر از من گیر می اوردی ؟؟؟

حرف اضافه: فکر ميکنم يه چيزايي بينمون بوده تو بهش مي گفتي " عشق "

من بهش مي گفتم " عادت "

 من به عادتم وفادار بودم تو به عشقت خيانت مي کردي ،

 خيانت !

فکر ميکنم يه چيزايي بينمون بوده

لحظه هاي زيبا ، بوسه هاي روي لب

تو بهش افتخار مي کني هنوز

من ميذارمشون بيرون

ساعت نـــُه ِ شب

خارج از متن: کسی نیست آرزوهای مرا بخرد ؟؟؟؟

یک بغل آرزوی آکبند دارم ! و یک دنیا امید بی خودی !

انها را با نازل ترین قیمت میفروشم خریداری هست ایا؟

دری بری نوشت: زن طبق عادت هميشه ساعت 8 به خانه رسيد

طبق عادت لباسهايش رو روي کاناپه انداخت

سومين هفته اي بود که همسرش طبق عادت خونه ي معشوقه اش بود

زن طبق عادت به اشپزخانه رفت و قهوه جوش را روشن کرد

 طبق عادت راس ساعته نه قرص هاي اعصابش را برداشت

 و طبق عادت ساعتش را روي 7 صبح کوک کرد

 ولي برخلاف عادت هر روز تمام قرص هايش را خورد

 چند روز بعد که پليس در خانه ي زن را شکست بوي بدي از قهوه جوش مي امد

 و ساعت طبق عادت هر روز داشت زنگ ميزد... 

(از داستان های کوتاه خودم)

با سر انگشت های سوخته نوشته شده در چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت 4 قبل از ظهر توسط بهارِ|

توآدمی                                                               

ولی چقدرمثل بادبادکی

نخ تو ،توی دست های من

ولی همیشه بی اجازه می روی

سراغ ابرهای پشمکی

سراغ آفتاب تازه می روی

تو هم کلاسی پرنده ای

تو هم اتاقی ستارهای

ورق ورق ،سبک،جدا

شبیه یک کتاب پاره پاره ای

تو شکل قاصدک

تو شکل باد

تو شکل رفتنی

و راستش کمی شبیه من

شبیه این دل منی

تو با پرنده ها

تو با تمام بال های در به در

چه زود جفت وجور می شوی

تو بی هوا

تو بی خبر

تو دور دور دور می شوی

آهای بادبادک عزیز!

بیاچقدردیرکرده ای

بیا ،بیا فقط بگو

کجای آسمان

دوباره گیرکرده ای!


پ ن :خوش به حاله ارزوهات بد به حاله ارزوهام

خوش به حالت نیستی تنها بد به حالم خیلی تنهام

خارج از متن:عمر من غارت و شد و غارتگر من دور شد

 من صبوری کردم و غارتگرم مغرور شد(مخاطب خاص)

حرف اضافه:هميشه براي اينكه مرا حفظ كني مدام به منم دروغ گفتي آنقدر دروغ هاي ريز و درشت گفتي كه يادم نمياد كدام يك از حرف هايت راست بوده كدام يك دروغ مثلا اينكه گفتي دوستم داري راست است يا دروغ؟(مخاطب خاص)

دری بری نوشت:هلن میگه :

(( ی کاری کن که خونمون بهونتو بگیره سر ی شب نبودنت ی زندگی بمیره ))

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دلم می خواد بدونم این یارو که شعر این آهنگ هلن رو سروده طرف حسابش کیه ... ؟ ؟ ؟ اصلاً چه شکلیه... ارزششو داره که ی زندگی به خاطرش بمیره ؟ ؟ ؟ی ضرب المثلی هست که مال دوستان شیرین زبون اذریه...پیشمیش طوقون گولمیی گلیر زمانی که یکی ی عمل خنده دار و مسخره انجام میده ازین ضرب المثل استفاده می کنن.یعنی مرغ پخته خندش میگیره (( از عملی که انجام دادی ))حالا مصداق بارز خنده ی مرغ پخته شعر این شاعره ی محترم میباشدا.فکر کن ی زندگی با نبودن ی جنتلمنگ بمیره یا بالعکس با نبودن ی مادپازل

نتیجه نوشت : بدون تو هم میشه زندگی کرد مرد...


یاده کلاس اول بخیر حتما کلیک کنید

با سر انگشت های سوخته نوشته شده در شنبه 18 اردیبهشت1389ساعت 6 قبل از ظهر توسط بهارِ|

تازگیا از تحلیلای خودم خندم میگیره. ی زمانی راجع به هر چیزی تز میدادم و اظهار

فضلم شاخ همه حرفا بود. ی نمونش همین چند ماه پیش.

با ی دوستی رفته بودم درباره ی الی رو ببینم. تو یکی از سکانسها از خانم بومی که تو

شمال زندگی میکنه لحاف و تشک می خوان و بهش میگن فلانی و فلانی تازه عروس دوماد

هستن مبادا به روشون بیاری که می دونی... خانمه هم تا اون ۲ تا زوج رو میبینه شروع

میکنه به کل کشی . حالا حساب کن دوستی که باهاش رفتی سینما ازت بپرسه خب

بانو نتیجه ی اخلاقی فیلم چی بود و تو خیلی شیک و با جدیت تمام بگی نتیجه میگیریم

شمالیا فضولن...

یهو خودت بزنی زیر خنده و بعد از ی سکوت سنگین تازه یادت بیفته که مامان دوستی که

همراهته شمالین...وااااااای خندم رو لبام خشک شد عمییییییق.


بعد از دیدن فیلم هر شب تنهایی با همون دوست بازم ازم همون سوال پرسیده شد و

جواب من با جدیت تمام این بود : (( دلم جیگر خواست .)).

پ . ن: دلم نمی خواد عمقی و کلی فکر کنم و حتی به اصل قضیه . جزء رو می خوام حتی اگه

به چشم نیاد.

یواشکی . نوشت : دلم شکم گنده ی حامد بهداد رو با همه ی سگ بودناش هم خواست .

رووم نشد بگم. لطفاً قبل از دیدن فیلم راجع به شکم و خواسته ی من قضاوت نکنید.


خارج از متن:

کاری که تو با قلبم کردی

هيچ صهيونيستی

با کودکان فلسطين نکرد!!!

حرف اضافه:

سارا بهم گفت:آن گاه كه تنهايي تو را مي آزارد، به خاطر بياور كه خداوند،

بهترين هاي دنيا را...تنها آفريده است!!!

  

با سر انگشت های سوخته نوشته شده در چهارشنبه 15 اردیبهشت1389ساعت 3 قبل از ظهر توسط بهارِ|

شما هم حتما کارتون زیبای میگ میگ یا همون  Road Runner رو دیدید کارتون معروفی از کمپانی برادران وارنر که در اون یه گرگ بیچاره همش دنبال یه … (من که نفهمیدم کبوتره – خروسه چیه!!!) هستش که اونو بگیره و بخوره و ماجراهای زیبایی رو بوجود میارن!  تا حالا پیش اومده اعصابتون خراب بشه بخاطر گرگ بیچاره که همش بلا سرش میاد؟؟؟

خب من میخوام کلیپ آخرین قسمت این کارتون زیبا رو بهتون معرفی کنم که در اون گرگ اون موجود رو میگیره و شکارش میکنه! باور کنید من که دیدمش کلی دلم خنک شد… حالا پیشنهاد میکنم شما هم ببینیدش تا یه ذره دلتون خنک بشه متاسفانه من کیفیت بالاشو نتونستم پیدا کنم و با کیفیت MP4 میگذارم ولی با کیفیت خیلی بهتری نسبت به فرمتهای موبایل… لذت ببرید….

حجم: ۶ مگابایت

دانلود:  RapidShareHotFileMediaFire2SharedFileFactory

پسورد: www.down-load.ir

لینک مستقیم از سرور سایت

دانلود کارتون میگ میگ با حجم 3.60 مگابایت فرمت WMV برای مدیا پلیر لینک مستقیم

دانلود کارتون میگ میگ با حجم 2.60 مگابایت فرمت 3GP برای موبایللینک مستقیم

با سر انگشت های سوخته نوشته شده در سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 2 قبل از ظهر توسط بهارِ|


Design By : Reza Mohamadi